قالب وبلاگ


حس پرواز
من همان پرنده ای هستم که آرزویم بال زدن بر فراز دریاست. 
نویسندگان
همیشه از قدیم گفتن عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگی کنی
زیرا اگر عاشقانه ازدواج کنی عاجزانه زندگی میکنی
مثل مادر بزرگ پدر بزرگا
به سلامتی همشون که یه بار به هم نگفتن دوست دارم اما تا اخر عمر عاشقانه با هم زندگی کردن







[ یکشنبه 15 مرداد 1391 ] [ 11:13 ق.ظ ] [ Hengameh ]
خدایا بادبادک قلبم را به سویت میفرستم آن را نزد خودت نگاه دار و در آن هوای عشق خودت و آنچه را که صلاح خودت است را بدم
خدایاااااااعاشقتم





طبقه بندی: دلنوشته های من...،
[ یکشنبه 15 مرداد 1391 ] [ 11:04 ق.ظ ] [ Hengameh ]

هرروز ما دریافتی های گوشیمون رو باز میکنیم

و پیام هایی رو که دوستانمون برامون فرستادن میخونیم

اما چند بار قرآن رو باز میکنیم تا پیام هایی رو که خدا فرستاده بخونیم ؟؟؟

خدایا  ما رو ببخش




[ یکشنبه 15 مرداد 1391 ] [ 10:39 ق.ظ ] [ Hengameh ]
در دلم حرفهای ناگفته ای دارم که تو میدانی زیرا سالهاست که دلم منزلگاه توست
در ذهنم هوایی دارم که تو میدانی زیرا آن هوای عشق توست
در وجودم آرامشی دارم که باز هم تو آن را میدانی زیرا آن آرامش از وجود گرم توست
در هر تپش از قلبم
در هر قسمت از وجودم
 نام تو، حس تو، وجود تو نمایان است
در هر زمان نام تو را میخوانم
با هر نفس نام تو را تسبیح میکنم
خدایااااااااا قلبم برای توست
دووووووووستت دارم...







طبقه بندی: دلنوشته های من...،
[ شنبه 7 مرداد 1391 ] [ 11:24 ب.ظ ] [ Hengameh ]
چشمانم در اشک غرق شده
حرفهایم در سینه حبس شده
صدای ساکت عشق از حنجره ام فریاد میزند
به کدام کوچه روم که در آن آرامش یابم
پشت کدام در یارم منتظر است
چه جایی پناهگاه زیبای من است
باید کجا بروم...
یافتم تنها پناهگاه وسیع و  تنها آرامش ابدیم را
و با یافتن این پناهگاه....
دیگر خبری از اشک های پی در پی نخواهد بود
دیگر نشانی از حرفهای ناپیدایم نیست
زیرا...
زیر سقف خدا ایستاده ام
زیر آسمان آبی و آرامش بخشش
و پشت این آسمان آبی خدا منتظر من است....





طبقه بندی: دلنوشته های من...،
[ سه شنبه 13 تیر 1391 ] [ 12:29 ق.ظ ] [ Hengameh ]

خدایا!
گاهی که دلم از این و آن و زمین و زمان می گیره،
نگاهم را به سوی تو و آسمون می گیرم،
و آنقدر با تو درد دل می کنم،
تا کم کم چشم ایم با ابرهای بهار مسابقه می گذارند.
و پس از اون که قلبم سبک می شه.
تو می آیی و تمام فضایی دلم را پر می کنی.
آن وقت دیگر آرام می شم.
و احساس می کنم هیچ چیز نمی تونه مرا از پای دربیاره،
چون تو را در قلبم دارم






[ پنجشنبه 25 خرداد 1391 ] [ 02:24 ق.ظ ] [ Hengameh ]

در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد روی اولین صندلی نشست.

از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن را داشت که مسیر خلوت بود…

اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد.

پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط می توانست

نیمرخش را ببیند که داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد …


به پسر خیره شد و خیال پردازی را مثل همیشه شروع کرد :

چه پسر جذابی! حتی از نیمرخ هم معلومه. اون موهای مرتب شونه شده

و اون فک استخونی . سه تیغه هم که کرده حتما ادوکلن خوشبویی هم زده…

چقدر عینک آفتابی بهش می آد… یعنی داره به چی فکر می کنه؟

آدم که اینقدر سمج به بیرون خیره نمیشه! لابد داره به نامزدش فکر می کنه…

آره. حتما همین طوره.مطمئنم نامزدش هم مثل خودش جذابه. باید به هم بیان (کمی احساس حسادت)…

می دونم پسر یه پولداره… با دوستهاش قرار می ذاره که با هم برن شام بیرون.

کلی با هم می خندند و از زندگی و جوونیشون لذت می برن؛میرن پارتی، کافی شاپ، اسکی، چقدر خوشبخته!

یعنی خودش می دونه؟ می دونه که باید قدر زندگیشو بدونه؟!!

دلش برای خودش سوخت.احساس کرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است

و چقدر زندگی به او بدهکار است. احساس بدبختی کرد. کاش پسر زودتر پیاده می شد…!!!

ایستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت، پسر از جایش بلند شد.

مشتاقانه نگاهش کرد، قد بلند و خوش تیپ بود. ..

پسر با گام های نااستوار به سمت در اتوبوس رفت. مکثی کرد و چیزی را که در دست داشت باز کرد…

یک، دو، سه و چهار … لوله های استوانه ای باریک به هم پیوستند و یک عصای سفید رنگ را تشکیل دادند. ..

از آن به بعد دیگر هرگز عینک آفتابی را با عینک سیاه اشتباه نگرفت و به خاطر چیزهایی که داشت خدا را شکر کرد…




[ پنجشنبه 18 خرداد 1391 ] [ 02:57 ب.ظ ] [ Hengameh ]
دنبال واژه هایی میگردم که بتوانند مهربانیت را بیان کنند
اما هر واژه ای در برابر زیبایی و مهربانی تو کم می آورد
حتی نمیتوانند آن را توصیف کنند
خدایا مهربانی تو وصف ناپذیر است
ــــــــــــــــــــــــــ
خدایا ازت ممنونم که همیشه کمکم میکنی خدایااااااااااااااااااااااااااااا
ازت ممنونم خیلی دوست دارم







طبقه بندی: دلنوشته های من...،
[ سه شنبه 16 خرداد 1391 ] [ 11:43 ق.ظ ] [ Hengameh ]

روزها از پی هم گذشت
 و ...
من هنوز در جاده پر پیچ و خم زندگی سر گردانم
دیگر توان ادامه راه را ندارم
هر بار که به دور دست ها مینگرم
همان جاده پر پیچ و خم را رو به رویم نظاره میکنم
اما هر بار که قدم بر میدارم امیدی درونم نقش میبندد
امید است که در آخر این جاده به دشتی سرسبز و پر گل برسم
که ...
نسیم آن عطر نفس بهشتیان
و حاکم آن خدا باشد
و من با آرامش تمام در آنجا منزل گزینم
منزلی سرشار از محبت و دوستی حق






طبقه بندی: دلنوشته های من...،
[ دوشنبه 8 خرداد 1391 ] [ 11:20 ب.ظ ] [ Hengameh ]
از پشت پنجره ی باران زده به بیرون مینگرم
شاید کسی بیاید و مرا از تنهایی بیرون آورد
نامه از بال قاصدک به دستم رسید
"اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست"





طبقه بندی: دلنوشته های من...،
[ شنبه 6 خرداد 1391 ] [ 10:15 ب.ظ ] [ Hengameh ]













[ سه شنبه 2 خرداد 1391 ] [ 10:48 ب.ظ ] [ Hengameh ]
ای زیباترین دستانم منتظر دستان گرم توست، آغوشم منتظر آغوش امن توست، ای مهربانترین بیا و وجودم را با محبت خود بپروران، بیا و روح مرا با زیبایی خود تزیین کن، بیا و مرا با خود به شهر زیبای عشق ببر، خدایا منتظرت هستم، خدایا مثل همیشه تنهایم مگذار.
*دوستت دارم ای دوست داشتنی ترین*














طبقه بندی: دلنوشته های من...،
[ سه شنبه 2 خرداد 1391 ] [ 10:46 ب.ظ ] [ Hengameh ]

خدایا چشم های منتظرم را به قطرات بارانی که از آسمانت فرود می آید دوخته ام
خدایا برای دل من هم بارانی از عشق خودت سرازیر کن
و من بر سر راه این قطرات عشق سدی از محبت میسازم
و تا ابد خودم را از آن سیراب میکنم" از عشق تو"
خداااااااااااااااااااااااایا دوستـــــــــــــــــــــــت دارم

 




طبقه بندی: دلنوشته های من...،
[ پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 ] [ 02:29 ب.ظ ] [ Hengameh ]
میخواهم بنویسم
از دل تنگم
از تنهاییهام
از این آدمای بی وفا
از این غم باوفا
اما چه بنویسم وقتی حتی آنها را کسی نمیخواند
...
خدایا تو ببین
ببین...
چقدر خسته ام
چقدر بهت نیاز دارم
خسته ام از همه آدمای بی وفا
خسته ام از غم که یه لحظه تنهام نمیزاره
خدایا تو تنهایم نگذار
خدایاااااااااااااااااااااااااااااا





طبقه بندی: دلنوشته های من...،
[ پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 ] [ 11:42 ق.ظ ] [ Hengameh ]
زمانش رسیده زمانش است که بال هایت را بگشایی و بروی و اوج بگیری تا جایی که زمان متوقف شود، زمان زیستن را درک کن بال بزن از بند ها و اسارت ها بی کسی ها و درماندگی ها جدا شوی، بیا و زمانی برای خودت باش بیا و زمانی شاد باش و بخند و اوج بگیر رها شو و از خودت از نفست و از دیگران بگریز، وباز هم پرواز کن، شادمانه بر فراز دریای زندگی بال بزن و تا جایی اوج بگیر که خدا را ببینی حسش کنی وجودش را بفهمی و نور آرامشش را در وجودت احساس کنی پر بکش، بال بزن زمان برای همیشه از آن تو نیست، بال هایت را بگشا اکنون زمان پرواز توست.




طبقه بندی: دلنوشته های من...،
[ پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 ] [ 12:11 ق.ظ ] [ Hengameh ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

این روزها کسی به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را کشف کند
زیبایی هایش را بیرون بکشد … تلخی هایش را صبر کند
آدم های امروز، دوستی های کنسروی می خواهند؛
یک کنسرو که فقط درش را باز کنند
بعد یک نفر شیرین و مهربان از تویش
بپرد بیرون و هی لبخند بزند
و بگوید حق با توست
اما من می خواهم همان آدم دیروز باشم
که وقتی تو را،ای دوست،می بیند، شادمان لبخند می زند و وقتی تو
ناراحتی،ناراحت می شود و وقتی دستهای دعایش رو به آسمان دراز
می شود، دعایت می کند و تو را دوست می دارد
من همان آدم دیروزم دوست من
***********************
سلام
من هنگامه هستم،
به وبلاگ من خوش اومدید.
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات